|
طرحی از جمعیت امداد دانشجوئی- مردمی امام علی (ع)
|
يادمه پارسال تو دروازه غار برنامه بود...
و امسال در گيلان و رشت...قدماي اول با شناسايي خيابون خوابا شرو كرديم، پارك شهر، جا خالي بود؛ شب تاسوعا؛ طليعه اومد قدم اول، با يه چن نفر ديگه؛ بگذريم... خيابون به خيابون... پارك بعد و پيدا كردن معجزه يلدا!پجمان...تو پارك رفتيم چنتا ساقي يا مصرف كننده بودن، پرسيد كارتن خوابا كجان... گفت يكي هست اين پشته، دوست ماست، خيلي حيفه، تو رو خدا كمكش كنين. يه بار ترك كرده...جوون قبراق؛ چه خوش آمد صميمانه اي؛ چه خوب جواب مصاحبه ها رو مي داد و هر كلمه تمام نقابي كه به چهره ي آدمهاست رو مي ريخت؛پجمان! وقتي داري مي خوابي به چي فك مي كني؟ هيچي... اينكه بميرم،زنده نمونم تا صبحپجمان چي مي خواي تو دنيا؟ چه آرزويي داري؟ هيچي نمي خوام! مي خوام همين قد جاي2در1 متري كه مي خوابم، سقف داشته باشه...تو چشاش نور بود، نور...پجمان يه جايي هست كه مي گن سقف مي ده به آدم، مي ياي بريم؟ آره، چرا كه نه، مي خوام كار كنم...چي مي زني؟ كراك؛ برا ماها بهتره، چون آدم رو بيشتر نيگه مي داره، گرماش بيشتر مي مونه، نمي ذاره از سرما يخ بزني...خونواده ات چي؟ از هم جدا شدن. هر كي شوهر كرد و زن گرفت. نمي تونن خونه شون باشن. مامان بابام ناراحت مي شن. معاضبا تو خونه شون وقتي اونجا هستن! ديگه من رو نمي خوانپجما من دوستم دانشجوه مي ياي كمكمون كني كارتون خوابا رو پيدا كنيم، لازم داريم مصاحبه كنيم باهاشون..آره چرا كه نه...اون كمك مي كرد به ما و من اينرو شنيدم كه مي گفت، بعد آره: چرا كه نه، حداقل يه چن ساعت تو ماشين امشب گرم مي مونم.سفرمون شروع شد، يه چيزي هي مي گفت اين همون پديده ي يلداي امساله، نور چشاش خيلي حرفا داشت...از اين كوچه به اون كوچه... خيابونا، خرابه ها،زير پلها...كس زيادي نمونده بود.انگاري تكيه ها سرما رو پوشش مي داد. لااقل امام حسينشون يه كاربرد داش برا ملت. اما دم تكيه رسيديم ديديم جاي خواب دم تكيه است، همون بيرون.خلاصه... رفتيم سامانكده...بهزيستي زنگ كه زده بوديم، گفته بود اين كار ما نيست، خيابون خوابها با ما نيست!و من همه اش در ذهنم مي شنيدم:" در راه ماندگان... در راه ماندگان و چه خمس و ذكاتي، و چه خس و ذكات!؟!!"خلاصه رفتيم كه ببينيم كه اوضاع چطوره، با پجمان...هيشكي تو منطقه نمي دونست سامان كده كجاست؛ تو پارك كه رفتيم يكي گفت اون پشته؛ رفتيم تو خيابون پشتي. اي بابا! اينكه كلي كوچه توشه. يه كم كه جلو رفتيم دو راهي هم بود! "نه!نمي شه از اول" دونه به دونه، كوچه به كوچه...يه جايي بدونه تابلو، يه پرده كه تسليت داشت روش و پاينش خورده بود شهرداري. حدس زديم همين باشه.4-5صبح و سه محله پر از خواب....تق تق تق تق...-آقاااا، سلام. اينجا سامان كده ست؟-بله-الان مسئول شماييد؟- بله، يعني نه! من نگهبانم- آقا اين آقا خيابون خوابن، اومدين پذيرشش كنيند.- نمي شه؛ تعطيلاته، تاسوعا-عاشوراس. بره شنبه بيا.آخه تو سرما شايد مرد....با مسئول مركز كه صبت كرديم چن روز بعدش، گفت: نمي شه خانوم؛ مسئوليت داره. زد مرد، مسئوايتش مي افته گردن ما! تو ذهنم مي گفتم: يعني اگه بيرون بميره مسئوليتش با ما نيست؟!مي گفت لطفا آدرس ما رو به خيابان خواب ها نديدين. نمي خوايم پيدا مون كنند. و ما روي ميزش قرار دادي10ميليوني را ديديم؛ و ليست سازمان هايي رو كه دست اندر كاران مركز اند.-پجمان نمي ذاره؟-نه_چي ميگه؟-مي گه شنبه! هر چي مي گييييييييم، مي گه شنبه...مي خنديد؛ خنديدنش آدم رو داغون مي كرد. وه! چه عدالتي كه در مملكت عليواران...- خوب! پجمان اينجا كه نشد، بيا بريم ببينيم تكيه اي چيزي پيدا مي كنيم كه اونجا بخوابي لا اقل.....- نه بابا! تكيه چيه؛ دم تكيه يخ مي زنم، ميرم سر جاي خودم... رختخواب خودم، حداقل يه پتو دارم اونجا كه گرمم كنه و ما آرام آرام از كنار مساجد شهر مي گذشتيم......تو شباي شناسايي بعدي پجمان نبود سرجاش......شب يلدا! شبي كه صبح شدنش بي فايده بود...كوچه به كوچه... خيابون به خيابون... باور اينكه كسي به جاي پتو دزدي، غذا بياره و لباس و پتو براي فراموش شدگان خيابان آسون نبود...پيرمردي را ديديم كه پتو را نمي پذيرفت، براي اينكه جايي نداشت كه صبح بگذاره امانت وسائل خوابش رو...غذا نمي گرفت، چون دستشويي بسيار دور بود.مردي كه در زير بانك رقا خوابيده بود. و ديوانه اي در بيمارستان هم راهش نداده بودند. پيرمردي شاكي بود كه 2شب هست كه نمي ذاريم كه بخوابه و با ترس ولرز غذا و وسيله را داديم،و ايستاده و مات نگاه مي كرد دور شدن ما را؛ در باجع بانگ آن ديگري بود، سال ها در مسجد مي خوابيد و حالا بيرون اش كرده بودن، بالاي سرش پوسترش ابا عبدا... بود، ياد جامعه حسيني بودم؛ سربازان در خيابان مانده و هزار و يك سرگذشت ديگه.و اما پديده شب ما...دم پارك كه رسيديم، 2نفر كنارش بودن. از دور معلوم بود. رسيديم جلو... سلام و شاباش؛ مثل هميشه سبك و سبك، انگار رها باشه از هر تعلقي؛ و چشمم رو زمين افتاد؛ سريع پتو را جا به جا كرد؛ يه چيزي اون زير بود كه مي پوشوندش.آدماي ديگه، خمار خمار... چشمها قرمز..لحظه به لحظه استرسم بيشتر مي شد و نگاه كنجكاوم بيشتر، اوضاع رو بررسي مي كرد. خودش مي دونست و تو اولين جمله نويد داد" كار پيدا كردم. دو جا هم؛ يكي همون كبابي و يه كار ديگه. نمي خواستم بشنوم.دورتر رفتم كه عكس بگيرم. انگار مي دونستيم. طليعه موند، امير رفت. خيلي لحظه ي دردداري بود. هر كي انگار يه طرف مي رفت كه نشنوه ولي اون ابايي نداشت... به طليعه آروم گفت: مواد...داغون كننده تر بود. داغي كه حك شد. احساس مي كردم، تمام وجودم داره مي سوزه. رفتم جلو، هيچ تواني برام نمونده بود. حتي قدم هام رو هم توان نبود. و اون باز مي خنديد و منتظر تاييد بود. ياد جمله مصاحبه اون كارتن خواب تو كمپ اوفتادم: آدم يه سگ لازم داره كه بغلش كنه چون گرما بدنش باعث مي شه تا صبحِ خيابون خوابي از سرما يخ نزني...گفت: گرم خونه نمي ري؟- نه اين كار جديدم حقوقش خوبه. جاي خوابم دارم. نون و آب داره..سرم پايين بود كه برمي گشتيم و از پشت صداش مي اومد...تو راه كه بر مي گشتيم، تنها به اين فكر مي كردم به پذيرشي كه شب تاسوعا نشد و حالا دامنگيره يه ملت مي شه... چه جون هايي ...بگذريم....يا اينكه بيا نگذريم...ياد صحبت هاي معلم بزرگوارمون، شارمين اوفتادم، اينكه يكي شهيد مي شه و اونه كه باعث حركت مي شه. باعث مي شه رنج بكشي؛ رنجي عمق؛ كه شايد همين رنج عميق باعث مي شه فرياد بزني نديده ها و نشنيده ها رو. مثل انسيه و بقيه معلم هاي عزيز اين راه...عرض اين مدت تو قسمت خيابان خوابي شب يلدا تحقيقاتي به همت اعضاي جمعيت رشت انجام شده. داغ راه ندادن پژمان ها به قلب آدمها،براي سامون گرفتن،باعث شد كه تيم شناسايي تصميم بگيره اين تحقيقات رو براي اعضاي جمعيت ارائه بده، بلكه با كمك هم و يكي شدن بتونيم براي كساني كه هر شبشون چون يلدا بلنده، آيين مردانگي و عاشقي رو به جا بياريم...ممنون كه صبوري كردين...پر انرژي و با دوام باشيبخشي از دلنوشته هاي نخستين "يلدا در كوچه هاي فقر"در استان گيلانزمستان89
کارتون خوابی دستاورد اهمال و سستی و یا غفلت مسئولان جمهوری اسلامی نیست بلکه زائیده نظم غیر عادلانه و انسان ستیز حکومتی است که بها و ارزشی برای جان و سرنوشت شهروندان خود نمی شناسد و سمبل حضور آن در جامعه سنگسار – سرکوب – شکنجه و اعدام هستند. فقر – کارتون خوابی – اعتیاد و مرگ سرنوشت محتوم خیل گسترده انسانهائی است که صرفنظر از سن و سال و جنسیت شان قربانیان خاموش رژیم جنایتکار حاکم هستند. صدا و فریاد آنها بجائی نمیرسد و سرپناه های موقت آنان از جمله 2 یا 3 حمام و یا اندک ساختمانهائی که نهادهای دولتی و غیر دولتی در اختیار آنان قرار داده است حتی به کفایت مسکنی آرام بخش و زودگذر نیز نمیباشد. ………………………….
همین که هوا ابری میشود، سرما کم وبیش مینشیند میان خانه ها، وقت بیرون آوردن لحافهای پشم شیشه است و روشن کردن بخاریهای ریزو درشتی که تبلیغش را از شهریور در تلویزیون میبینیم. زمستان فصل شالگردنهای رنگی و پالتوهای چرم آنچنانی و بوتهای بلند با برندهای شاخ است، زمستان فصل کلاههای گپ است و نوشیدن قهوه پشت شیشه های بخار گرفته کافه محبوب

به گزارش بانکی دات آی آر همه اینها از اوایل پاییز تا اواخر بدوبدوهای دم عید، چهره آشنای مردم در شهرهای بزرگ است. اما...
معلوم نیست هوا که تاریک می شود دلهره وجود آدم را فرا می گیرد یا وقتی دلهره آدم بیشتر می شود آسمان به سمت تاریکی میل پیدا می کند خلاصه هر چه هست شب که فرامی رسد هر کجا که باشی در این فکری که هر چه زودتر خود را به خانه برسانی مخصوصا اگر سوز استخوان شکن یک روز پاییزی مستقیما توی سر و صورت ات بخورد و مجبورت کند از کرختی لب ها و گونه هایت سکوت را به هر چیزی ترجیح بدهی این زمان است که شتاب و عجله در قدمهای همه مردم موج می زند تا خود را به جایی برسانند بنام خانه...
● خانه ای با بنای مقوایی!
هر روز و هر شب ده ها جوان در اعتیاد غوطه ورند و هر شب در سرمای شهرم دفتر زندگی شان بسته می شود.
| |||||||||||||


زاغه نشینی و آلونک نشینی درگذشته از دید منتقدان و جامعه شناسان لکه ننگی به شمار می رفت . حال پایتخت ایران علاوه بر این مشکل ، با کارتن خوابی انبوه شهروندان مواجه است . در شهر قم حتی قبرستان نشینی و قبرستان خوابی هم رایج است .
● عناوینی از چند خبرگزاری :
